H.ح:ح.H

تو یه قسمت از سریال قتام، یکی از جاماندگان جنگ نهروان آب دهنشو پرت کرد تو صورت مالک اشتر...و مالک اشتر هیچی نگفت و رفت.


 

دیشب برای نماز شام رفتم نماز خونه.یه پسره آهنگ گذاشته بود و درس میخوند.با اینکه صداش اذیتم میکرد و فکر کردم حقمه که ازش بخوام آهنگشو قطع کنه، چیزی بهش نگفتم.صبح دوباره رفتم، همون پسره تنها بود و بارم آهنگ گذاشته بود. بی درنگ گفتم: داداشی! ببخشید میشه یه ذره اهنگتو کم کنی؟ اونم یه ذره کمش کرد... 

شخصیت جوگیر ذهنم گفت: تو حق نداری برای «نماز خوندن» دشمن بتراشی!  

شخصیت منورالفکر درونم جواب داد: حالا مثلا طرف دشمن نماز میشه ؟ اگه اومده بودی درس بخونی و از طرف میخواستی صدای آهگشو قطع کنه که با تمرکز درس بخونی، اون دشمن درس خوندن میشد؟

شخصیت جوگیر ذهنم جواب داد : به هر جال راجع به نماز باید احتیاط کنی دیگه..

شخصیت منورالفکر ذهنم جواب داد :من میگم سلام تو بگو علیک! و اما بعد... بهش گفتی داداشی! بهش گفتی اگه میشه،بهش گفتی بببخشید! یعنی اگه یک درصد، فقط یک درصد طرف بخواد با این ادبیات دوستانه‌ی خواهشی دشمن نماز بشه و علیه‌ش جبهه بگیره ، مهدور الدمه!!! یعنی باید شمشیر بکشی و زمین رو از لوث وجودش پاک کنی و ثوابشو ذخیره آخرتت کنی! 

بابا تو حیدری! نه مالک اشتر نخعی ...تو وظیفه ات این نیست... برای بار بعد اگر رفتی «نماز خونه» و دیدی کسی آهنگ گذاشته با طیب خاطر میتونی طرف را گاو خطاب کنی بدین سان: ای گاو کم خرد! اینجا نمازخانه است و حتی اگر نبود،یک مکان عمومیه برای درس خوندن ...یا با زبون خوش اهنگتو قطع میکنی یا اینکه تا همچون یک حیوان باوفای واق واق کننده میزنمت!و چه نمازی شود نماز بعد از دعوا...

حالا اینقدر هم زیاده روی نه.برای بار بعد خیلی راحت و بدون کمترین دغدغه ای بگو داداش! آهنگتو قطع کن؛من میخوام نماز بخونم ....آره ..اینجا نمازخونه است و اسمش روشه. درس خونه نیست.اهنگ خونه هم نیست. سالن مطالعه داریم برای درس،هندزفری داریم برای آهنگ .گور پدر تمام کسانی که کرم لج افتادن با دین رو دارن به هر بهانه ای... گور بابای همه شون.بیارن آنچه دارن ز مردی و زور ... 

شیعه زیادی لیلی به لالای مخالف میذاره... 

 

این به عنوان شروع درد دل نویسی ها..

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۵ ، ۰۶:۵۱
دایی

انقدر که اتفاقات رنگارنگ میوفته، انقدر که همه چیز یه جوریه ، انقدر که همه جور حس خوب و بدی به ادم دست میده و انقدر که همه اتفاقات تکراری گذشته ( مرگ، تولد،ازدواج، درس، کار ،تصادف،طلاق،حرف،دعوا،زندگی، سفر،آدمها و ...) هی میوفتن و دیگه نه خوباشون چنگی به دل میزنه و نه بداشون دل آدمو ریش میکنه هیچ راهی برات نمیمونه جز اینکه بیای و توی صفحه ات بنگاری : اینجا هیچ خبری نیست.نفسی میاد و میره ... 

دلم برای یکی از دوستام تنگ شده شدیدmiss you

دوست دارم نوشتن برام رنگ و رو و مزه داشته باشه ولیکن نداره ، شاید چون یه مدت موتورهارو خاموش کردم... 



۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۵ ، ۰۲:۰۳
دایی

اگه نگرانی که سوء تفاهم پیش نیاد، حتما پیش میاد...

تلاش برای جلوگیری از ایجاد سوء تفاهم ناشی از نگرانی کاملا بی فایده اس...



جای خالی یکی دیگه از پست های قدیمی ...


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۰۶:۳۷
دایی

انگار قفل زدن رو ذهنم .... یه نیروی گریز از مرکز میخواد یه سری حرفها رو از ذهنم پرت کنه بیرون ولی یه نیروی جاذبه ی مبهم نمیذاره...نمیدونی که با گفتن همین کلمات چقدر آرامش گرفتم! انگار همون دو سه هزار کلمه ای که قرار بود بنویسم رو نوشته باشم... دو ساعته گشنمه .بی دلیل.بی موقع...خوابم نمیبرد، یه سیب قرمز استخوانی خوردم. شستمش اول! بعد آب خوردم.خوابم نبرد. امیرتتلو گوش کردم.خوابم نبرد،خسته شدم اما خوابم نبرد. جنایات داعش رو نگاه کردم خوابم نبرد.وبلاگ نوشتم... تا چند دقیقه دیگه نتیجه معلوم میشه ... های خدا، واقعا دلم میخواد که...هیچی... ببر دیگه! صبح کلی کار داریم... 

بیانیتان باش!

یعنی

 have a good morning




چشمام میسوزه خیلی ...

وبلاگای قدیمی خودمو خوندم و خوابم نبرد.

نوشته شده در اسفندماه 90




۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۰۵:۳۵
دایی
آن چیست که گاهی  می آید اما نمی‌برد؟‌ خواب... 
بچه‌های اتاق خوابند. من خوابم نمی‌بره... امروز توی اتوبوس کوی خوابگاه ها، با یک پسر روسی آشنا شدم که اسمش بود:استُم!  کسی که هنگام معرفیش باید بگه: به نام خدا، استم هستم! ...استم چیچیانوف! فارسی رو خوب بلد بود. تصمیم داشتم بخوابم ولی نبرد، رو این حساب اومدم که بنویسم. گفت مادرم روسی هست و پدرم قزاق! شایدم برعکس. البته شاید بین روس‌ها و قزاق‌ها، پیوندان( ازدواج) دو طرفه صورت بگیره مثل کردها و ترک‌ها. گفت ارشد میخونم اینجا.پرسیدم چه رشته ای گفت :خواستم روابط بین الملل بخونم،سازمان سنجش نذاشت و بالاجبار زبان فارسی رو کرد توی پاچه ما. توی دهات مشهور است این سخن که از ترک‌ها زن بگیر ولی به ترک‌ها زن نده. میگفت که فقط دو ساله که ایرانم.اما تو این دوسال عربی بلد شده بود و فارسی رو بی نقص صحبت می‌کرد. البته علی، هم اتاقیم،که اونم کرد هست، میگه که تو بیجار ( شهری کرد نشین در ایران) داماد ترک هم زیاد هست و  خیلی مردمان خوبی هستن برای اینکه باهاشون پیوندان داشته باشی.علی اهل بیجار هست،بقیه هم اتاقی هام رو هم معرفی کنم ؟ اینکارو میکنم اما قبلش بگم که به استم گفتم که چقدر عاشق زبان روسی ام. گفت :هیچ بحث و حرفی نداریم ، اگه عاشقی باید یاد میگرفتی تا حالا. اگه تا حالا یاد نگرفتی باید از این به بعد شروع کنی به یاد گیری. غیر از علی که کرد هست، دوتا کرمانشاهی هم تو اتاق هستن.استم به من گفت تنبل. منم با سر تایید کردم. به غیر از ما چهارنفر که اصالتا کرد هستیم؛ دو نفر دیگه تو اتاق هستن. آرش،که اسم واقعیش آرش نیست ولی من بهش میگم آرش.روزای اول ، یعنی از همون اولین باری که دیدمش بهش میگفتم داعش،چون ریش‌های بلندی داشت.آرش خیلی لاغره و به خاطر اینکه لاغری صورتش معلوم نباشه،ریش میذاره. اون زن داره و 11 ماه از من بزرگتره.نفر ششم اتاق اسمش حسین هست.بچه ی قم.تکیه کلاماش مولا علی و بی‌بی زهراست! متولد 73 .خودش رو مذهبی نمیدونه اما خیلی تعصبیه. اون از همه کوچیکتره ولی هیکلش تقریبا از همه درشت تره.نمی دونی چقدر افسوس خوردم از اینکه زبان روسی رو دنبال نکردم .وقتی استم رو دیدم خون تو رگهام به جوش اومد.علی سه سال از من کوچکتره اما با این حال هیکلش خیلی از من درشت تره.قد بلند و خوش‌تیپ! اون دو نفر دیگه یکی محمد هست که دهه پنجاهیه.اون فلسفه میخونه. بحث کردن باهاش فوق العاده لذت بخشه. ازدواج سفید، گناه و ثواب، دین اسلام، فقه و خدا و قیام امام حسین...بحث هایی بودن که با حسین و آقا محمد داشتیم که خوش گذشت.تصور کنید کسی که زن و بچه داره و شغل پردرآمدی هم داره چرا باید بیاد یه شهر دور و فلسفه بخونه ؟ چیزی جز عشق نیست.از محمد که بگذریم اون یه نفر که فوق العاده پسر خوبیه،محسنه که یه ایراد بسیار بزرگ داره. نظافتش رو رعایت نمیکنه.بوی گندش اتاق رو مثل طویله (جایی برای نگهداری احشام) کرده. بارها به صورت مستقیم و غیر مستقیم بهش گفتیم که برو حمام.با لبخند ملیح اعتراضات ما رو حواله میکنه به...حواله میکنه به ؟ ..حواله میکنه به ترم بعد! میگه ترم بعد از اتاقتون میرم. ما هم چون پسر خوبیه نتونستیم با زبانی غیر از زبان خوش باهاش حرف بزنیم.جالبه قضیه کجاست؟ اینجا که من و محمد و علی و محسن از مناطق کردنشین غرب کشوریم که همگی باهم فارسی حرف میزنیم.علی به استم گفت منم دوتا زبون بلدم.کردی و فارسی.استم پوزخند زد که کردی و فارسی که یکی هستن...گفتیم لامصب یه جوری کردی حرف بزنیم که یه کلمه هم نفهمی؟!! گفت برو بابا! کردی کجایی حرف میزنی؟ سنندج؟ خب من سنندج هم رفتم و زبونشون میفهمم .فوق العاده است این پسر.قبافه اش عین کره ایهاست. چشمای بادامی داره، و صورت پهن! موقع خداحافظی نگفتم خداحافظ گفتم داسویدانیا! یه روسی همون خدحافظ میشه... من روسی رو با عشق میخوندم و آدمی هرکاری رو با عشق انجام بده حتما موفق میشه. اما من ادامه ندادم. قبل از اینکه اتاق بگیرم فکر کردم که ممکنه چه آدمهایی بیوفتن تو اتاقم که هم اتاقی شیم. اما هرگز فکر نمیکردم کسی میوفته تو اتاقم که بوی گند بده. برای ترم های بعد؛ برای ازدواج؛ برای محیط کار، برای جامعه، برای زندگی با کسی به مدت زیاد حتما حتما حتما روز اول ایرادات طرف رو بهش گوشزد میکنم.اگه روز اولی که بوی گندش رو شنیدیم تذکر سفت و سخت میدادیم کار به جایی نمیکشید که نمک‌گیر هم باشیم و نتونیم کاری کنیم.جنگ اول به از صلح آخر.خواب نیمه شب به از پست نیمروز.کرد و ترک فرقی با هم ندارند.نظافت بخشی از ایمان است.وبلاگ داشتن خوب است..
۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۲۶
دایی

یکی از این حضرات سخنران ( اسمشا نمیگم: به خاطر قاعده "من قال و ماقال")  درباره هدر رفت زمان میگفت : 

یکی از راه های هدر دادن زمان صحبت های بیخودی با آدمهای بیخودیه.میشینی ساعت ها با یکی درد دل میکنی که از خودت داغون تره.


این قضیه در مورد پست قبل، و در مورد عشق و عاشقی های زمانه هم صحت داره.

چرا یک آدم کور کچل عاشق یک آدم کور کچل تر از خودش میشه؟ ... باور کن یک ابسیلون با یک ابسیلون دیگه جمع بشه هیچ اتفاق خاصی نمی افته..

اینجور آدمها قدر مطلقشون کوچکتر از یک هست.

مساله ی مبتلا به ..یک مساله ی بدون جوابه که فقط برای کورکچل ها بوجود میاد. آدمهایی که قدر مطلقشون از عدد یک بزرگتر هست،واقفند به اینکه قدرت حل این مسایل رو ندارن.لهذا کلا بهش دچار نمیشن !!!!  یعنی اگه بهش دچار میشدن اونها هم کوچیک و کوچیک و کوچیک تر میشدن تا قدر مطلقشون از یک کمتر بشه...

سخن ناکام! فقط

ای کاش در جایی به دنیا می آمدیم که تا زمان مرگ هیچ اسمی از ایران نمیشنیدیم. یا ای کاش ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۵۲
دایی

از وبلاگ یکی از  virtual friends

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۲۴
دایی

دیشب خواب خدا رو دیدم.

خود خدا بود! 

یه آدم بزرگ بود که قیافه ی خیلی خاصی داشت.یه ذره ته ریش داشت و یه صورت بشاش... 

گفتم خدایا یه سوال دارم ازت.گفت بپرس... و همون سوال همیشگی رو ازش پرسیدم.

گفت : احتمالا... ولی من دنبال احتمال نبودم.من جواب قطعی خواستم.آره یا نه؟

سوالمو دوباره ازش پرسیدم.

یه جورایی گفت : دنبال اینی که  "نه " بشنوی؟

یعنی منظورش این بود که جواب سوالت قطعا آره نیست ولی تو تلاش کن که آره بشه.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۴
دایی

آدمی گاهی در اثر فعالیت هورمون های جنسی، یا به دلیل کوچک بودن شخصیت، یا در اثر تنهایی خاطر یا از سر بیکاری و دلایل دیگر دچار عشقی می شود که نه منطقی پشتش هست،نه حساب کتابی داره،نه قابل دفاع هست و نه میشه سرانجام خوبی براش متصور بود ... 

مورچه ای را تصور کنید که عاشق حجب و حیای یک تفاله چایی شده باشد. هربار که از کنار تفاله چایی رد میشود و سلام میکند  و جوابی نمیشنود، بیشتر متقاعد میشود که خودش است! خود خود خودش است.عجب حیایی! تو این زمانه که عالم و آدم به درندگی و توحش مدرن دچار شدن یک همچین مورچه بانوی با حیایی حقیقتا فرشته ایست که مستقیما از بهشت آمده. ..حالا تو هی بگو نه،این تفاله چایی هست. مگه طرف میفهمه؟ کر میشه، کور میشه،بیمار میشه تمام آهنگهای عاشقانه رو به عشق اون تفاله چایی گوش میده! و به سرنوشتی دچار میشه که خیلی ها شدن.

چنین مورچه ای ، اگر حرف حساب تو سرش نرود بیمار است. بیمار احتیاج به کمک دارد. اما قبل از هر چیز باید بپذیرد که بیمار است ...


من دلم میخواد به چنین بیماری کمک کنم.قبل از آنکه دیر بشه... من بلد نیستم با روشی غیر از حرف زدن چنین بیماری ای رو درمان کنم. من اصلا درمان کننده نیستم ..چه کنم ؟ نمیدونم .

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۵ ، ۰۳:۱۳
دایی

شب21دی‌ماه‌رودرتقویم‌بنویس: 

شبی‌که‌ارباب‌به‌خواستگاری‌رفت! 

در‌باب‌ازدواج‌باید‌عرض‌کنم‌که‌شریک‌زندگی‌عین‌لباس‌است.

لباس‌مناسب‌لباسی‌است‌که‌نه‌تنگ‌باشد‌ونه‌گشاد!

همسر‌آدمی‌باید فیت‌تن‌آدم‌باشد.

بنویس‌درتاریخ‌امشب‌که‌حیدرمی‌گفت:

یاخوب‌ازدواج‌کن،یاهرگزازدواج‌نکن.هرراه‌سومی‌بدمحسوب‌می‌شود.

شایسته‌است‌که‌هر‌آدمی‌خوشبخت‌شود.‌

نه‌آنکه‌بسوزد‌وخوشبختی‌دیگران‌راتماشاکند.

زن‌داداش‌جدیدوارباب‌خیلی‌مناسب‌هستندبرای‌هم.



+ خوشحالم، در حالی که دلم گرفته ... مثل مادری که دخترش رو روانه‌ی خانه‌ی بخت میکنه!



 


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۰۰:۳۴
دایی
invisible hit counter