دنیای واقعی

twenty six
دنیای واقعی

نمیدونم چی بگم...
یادداشت های خصوصی
که بعد از کمی ملاحظه
یا سانسور
عمومی میشن!
عنوان کوتاه‌تری نیافتم ...

طبقه بندی موضوعی
آرشیو
نمی دونم چرا از هم نپاشیده تا حالا فقط میدونم که حتما در آینده از هم میپاشه ...
به زودی زود زورگویی و قلدری به پایان میرسه. 
بعضی ها هستن که عملشون در پیشگاه خداوند باعث سرافکندگیشون هست اما به قدری خوب حرف میزنند که فکر میکنند خوبند! 
بر ایشان متشبه شده که خوبند. 
با این منطق خودشون رو گول زده اند:
من عملم بده، اما چون حرفهای خوب میزنم ، پس احتمالا خوبم. اما هرکی فکر کنه من بدم ، خودش بده! 

به زودی زود پایان میپذیرد ظلام و ظلماتی که روا داشته شده.تمام میشود ولی حتی بعد از آن هم ... 

آرزوهامون به واقعیت نمی پیونده و اژدهای آتشین شکم‌باره‌ی دیگه ای میاد و باز هم حق ما پایمال میشود.  
شاید اژدهای جدید همه را با زر، زور یا زبان متقاعد کند که خدایی به جز آتش نیست.شاید آتشدان ها مقدس شوند برای عموم مردم، کلیسا ها تبدیل به آتشکده شوند، آتش‌نامه های زیادی نگاشته شوند و آتش نگه دار همه باشد،  ولی قطعا خدایی که خود اژدها میپرسته تغییر نمیکنه: ثروت و قدرت و نفوذ.  
هرچی هست برادر، رعیت هایی هستیم که در بهترین حالت در قالب یک پست دولتی چاکرانه مخلصانه و گوسفندوارانه به ارباب ها خدمت میکنند. مردم پایین هرم... در اون روز قصاص عمر تباه شده و کرامت انسانی دزیده شده چیه ؟ عدالت اجتماعی را کی پس میده ؟ زمان رو با چی جبران میکنند؟  هیچی.... جان بی مقدار یک زالوی شکم گنده که زمانی اژدها بوده برامون چه ارزشی داره... 
صدام به رسوایی اعدام شد ولی حال و روز داغدارهای الی‌الابد جنگ ذره ای عوض شد؟  حالشان بهتر شد؟ نسل سوخته شکوفا شد؟    
اسید پاشیده توی چشمهای مریم و کور شدند، قصاص ،به مریم بینایی میده ؟ مگر هیتلر به خاطر مرگ ناعادلانه مادرش دنیا رو به آتش نکشید؟ دلش آروم شد یا سعادتمند از دنیا رفت؟ ...
ما عین گلهای تو گلدون تباهیدیم و رفت... حیدر مقصره . باغبان ... 

اوایل بهار : 



  اوخر زمستان :  





۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۴۲
دایی

داشتم پست های اسفندماهی سالهای گذشته ی وبلاگیم رو میخوندم که رسیدم به این پست .... لذت بردم از این ترشی شش ساله ...


5 اسفند 89

"فی الیوم نزدیک نماز پیشین، با شیخ و مریدان خوابگاهی به سلف غذا فرود آمدیم که نعره های معده های مریدان گوش شیخ آزرده کردی و شیخ چهره در هم گشادی و  ذکر استغفر الله بر لبانش بودی!مریدان به جهت گرسنگی جلوتر از شیخ حرکت کردندی و شیخ اندکی از قافله عقب بودی!پس چون مریدان به سلف دخول کردندی بدیندی که از سقف سلف باران هنگامه کرده و از شدت آن حوضچه ای تشکیل شده که اگر از خویش غافل بودی، در آن غرقه شدی و نتوانستی جان به در بردی! پس مریدان فی الحال به جهت نزول باران از آن آب وضو ساختی و در غیاب شیخ دوگانه بگزاردی که خدای باریتعالی باز دست رحمت خویش گشاده نموده و بر ایشان باران بارانیده که بر هر باران شکریست واجب...!

چون شیخ به سلف رسیدی از جماعت تعجب کردی که یا ایها الناس! اکنون که موذن بانگ اذان نداده، این چه نمازیست که میگزارید؟ مریدی علت نماز باز بگفت! پس شیخ ما چون شنید، فی الحال و باشتاب دو دست خویش بالا بردی و محکم بر سر خویش کوبیدی و از هوش برفتی و مدهوش شدی! پس چون به هوش آمدی مریدان دورش بگرفتندی و علت کارش بپرسیدندی! شیخ دستانش را به سوی آسمان دراز بکردی که اللهم! این چه نابخرد مردمانیست که همنشین من ساختی؟و رو بدیشان کردی و بر سرشان نعره زدی:از شما به که پناه برم که ذره ای خرد ندارید؟

مریدی گفت:یا شیخ مگر نماز بد است؟

شیخ گفت:العیاذ بالله!

مریدی دیگر گفت:یا شیخ آیا از این آشوفته ای که نماز بی تو خواندیم و پیشنماز نشدی؟

شیخ گفت:استغفرالله!چرا یاوه می گویی!؟

مریدی دیگری گفت:پس یا شیخ عیب کار ما بر ما روشن ساز!

شیخ فرمود :آن باران از خدای نبود و لیک شما همه چیز را به خدا نسبت دهید!

مریدی گفت:حکیما!یافتم!یافتم! مراد از سخنتان این باشد که بشری خاکی ابرها را بارور بکرده و یحتمل نه به طریق حق که ایشان را به گریه واداشته! آری؟

شیخ به جهت خنده،نیشی باز کردی و لبی زرد کردی و گفتی: نه ای جوان جاهل!آن نباشد در اصلاح نفس خویش بکوش!

پس مریدان جملگی گفتندی:یا شیخ پس حکمت باران بازگو کن که براستی ما مردمانی بی خردیم!

شیخ یاران را نزدیک تر خواندی و در گوششان گفتی: این باران فی المثل از فشار بودجه سلف بودی که می بایست از دیگ پلو سر دربیاورد ولیک چون بر صراط مستقیم صرف نشده، راه خویش گم بکرده و اینگونه از سقف بیرون زده و شما نابخردان هماره خطای بنده را به خدای نسبت دهید ! العیاذ بالله!

پس مریدان به جهت آشنایی به این اسرار نعره ها زدندی و رم بکردندی سر به بیابان گذاشتی...! "

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۱۱
دایی

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۵۸
دایی

شاهپور اسم وبلاگیم بود...نمیدونم از خوندن پستهای پارسال این موقع بخندم یا ... احساساتم جریحه ی بدی برداشته فکر کنم. شب به خیر حیدر.یه شب خوش خشک و خالی .

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۹
دایی

در کلامی منتسب به حضرت جان‌لئون آمده‌است: زمانی که از تلف‌کردن آن لذت برده‌اید، تلف نشده‌است. 


اما من یه روزم رو تلف کردم. 

یک تلف کردن واقعی که با تعریف بالا هیچ مطابقتی ندارد...

 قد تَلَفَ حیدرُ زَمانَهُ اِتلافاً! از دیروز تا این موقع ... 

همه چیز تقصیر خودمه.این که درش شکی نیست!

 اما متهم ردیف دوم، این تخته وایت‌بردی است اینجاست... 

تخته ای که کارها روش نوشته شده بود و مرتبا و پشت سر هم انجام میگرفت.

کتاب، زبان، تحقیق، تمرین،تایپ، باشگاه، دوش، خواب. عین تبلیغات انقلاب!

اما اشکال کار این بود که در اون تخته جایی برای "تلف‌کردن لذت‌بخش زمان" وجود نداشت... 

روزهای اول، یا شبهای اول یک فیلم شاخ میدیدم. فیلمی فاخر،عموما اکشن... 

ماتریکس، ترمیناتور،قلمرو بهشت، کانکوئست، رستگاری در شائوشنک، سرباز رایان و

و  آهنگی گوش میکردم (بهتره نگم اسمشو)... 

اما بعد وقتشو تقسیم کردم بین بقیه و بهتر دیدم که بیشتر بخونم و اینطوری،

 وقتی به زمان فراغت رسیدم دیگه نتونستم از تلف کردنش لذت ببرم ... 

با مکانیزمی به همین سادگی دیروز تا امروز رو تلف کردم بدون لذت. 

اما کتاب دوم و  همون قرار قبلی : 

you can't write anything here unless you read this book completely

کاربرد unless رو تازه یاد گرفتم:))

نظریه کوانتوم راجع به چیست؟ 

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۳۳
دایی

روزای اول سرگردون بود تو دنیای مجازی. نمی‌دونست کجاست، باید چیکار کنه و کجا داره میره ...اینجا با دنیای واقعی فرق می‌کرد. دنیایی که بلا توش پا گذاشته بود خیلی بزرگتر از دنیای واقعی بود. دنیایی که هیچ کار غیرممکنی توش وجود نداشت و هرچیزی که اراده می‌کردی در آن واحد بهت می‌دادن. البته بلا هنوز این چیزا رو نمی‌دونست. نظر منو بخوای میگم پشیمون شده بود، اما به روی خودش نمی‌آورد و البته راه بازگشتی هم نداشت. 

اولاش خیلی بهش سخت می‌گذشت اما بعد از چند روز، اوضاع بهتر شد. زمان که بگذره آدم به محیط  جدید عادت میکنه و بلا اینو می‌دونست پس تصمیم گرفت خودشو سرگرم کنه. واسه همین برنامه‌ی مرتبی برای خودش ترتیب داد. صبح‌ها می‌رفت تلگرام و توی گروه‌ها دعوا راه می‌نداخت، عصر میرفت اینستاگرام آدمهای مشهور و با اسم‌های فیک بهشون فحش می‌داد،شبا هم میرفت یوتیوب، برنامه‌هایی که قبلا دوست داشت رو تماشا می‌کرد. هر وقتم خسته می‌شد، وارد سایت‌های موزیک میشد و در کوتاه‌ترین زمان ممکن و بدون اینکه لازم باشه پولی پرداخت کنه، به هرکدوم که می‌خواست گوش می‌داد. وقتایی هم که عصبانی بود شایعه‌پراکنی می‌کرد. مثلا یکبار که از دست یک مجری معروف عصبانی بود، خبر مرگشو همه‌جا پخش کرد یا یه بار که با پست یکی از بازیگرا حال نکرده بود، وارد حریم خصوصیش شده بود و عکساشو پخش کرده بود تو اینستاگرام.درسته که بلا برای بار اولی که به دنیای مجازی پا گذاشته بود ، صاف افتاده بود وسط تلگرام،اما خیلی زود یاد گرفت که میتونه وارد کشورهای دیگه هم بشه. در واقع در دنیای مجازی‌ای که بلا قدم گذاشته بود، مرز بین کشورها هیچ دیواری نداش. کشورهایی بودن که از بقیه توسعه یافته‌تر بودن،مثل کشور اینستاگرام و کشورهایی که رو به افول بودن مثل کشور بلاگفا که پادشاهی مغرور، بی‌مخ، بی‌کفایت و کچل داشت و کشورهایی هم بودن که علی رغم لطمات جدی‌ای که بهشون وارد شده بود، هنوز قامتشون خم نشده بود، مثل کشوری به نام فیس‌بوک که در آن دور دست‌ها بود...بلا از هفت دولت آزاد بود. دنیای مجازی پلیس نداشت و بلا میتونست از هرکشوری به کشور دیگه‌ای سفر کنه بدون اینکه اجازه کسی رو لازم داشته باشه. البته اینکه میگم دنیای جدید بلا پلیس نداشت همه واقعیت نیست، چونکه دنیای مجازی پلیس داشت اما پلیسش مثل پلیس های واقعی نبود. پلیسش کاملا نامرئی بود، و در واقع هیچوقت وجود نداشت. در واقع پلیسی بود که به جای وظیفه پلیسی‌اش بیشتر وقتش رو با بچه‌هاش می‌گذروند. اسم واقعیش مش فتح‌الله بود که بچه ها آقا فتا یا پلیس فتا صداش میزدن. بلا کم کم به دنیای جدیدش خو گرفته بود و دوستای زیادی پیدا کرده بود. اسم صمیمی‌ترین دوستش "کرگدن گراز چشم "بود، دوستای دیگه ای هم داشت،مثلا "یه مسافر" ، " دختری با رویاهای برفی" ، " آوای پرواز " و " گلاب دره ، روستای من"  .. اینها دوستای بلا بودن. آره بلا دوستای زبادی داشت و دنیای مجازی هم بسیار شلوغ بود اما علی‌رغم اینکه میلیون‌ها نفر هر روز اونجا رفت و آمد میکردن، بلا احساس تنهایی غریبی میکرد. مخصوصا وقتی که "کرگدن گراز چشم" یهو غیبش زد و تا یک ماه پیداش نبود. وقتی برگشت بلا ازش پرسید کجا بودی و اون گفت که به خاطر اینکه باباش مودمشون رو جمع کرده بود نمیتونسته بیاد نت. بلا ناراحت شد و دیگه حرفی نزد. اون میدونست که با بقیه فرق داره. بقیه مسافران دنیای مجازی بودن و به نوعی بین دنیای واقعی و مجازی مسافرت میکردن اما خودش تنها کسی بود که ساکن همیشگی دنیای مجازی شده بود.شاید لازم باشه داستان رو از کمی قبلتر تعریف کنم.  

اسمش الیزابت بود، ولی همه بِلّا صداش میزدن. او از خانواده معروف شوو بود. الیزابت شوو یا بلا شوو! اون دماغ بزرگی داشت و همیشه ازش شکایت میکرد.پدرش گرچه مرد متمولی بود اما هیچوقت اجازه نداد که بلا دماغش رو عمل کنه واسه همین بلا همیشه ناراحت بود. علی‌رغم اینکه زیاد می‌خوابید، همیشه می‎گفت خسته ام! واسه همین هیچکس نمی‌تونست باورش کنه. وقتی شانزده سالش بود، یه روز تصمیم گرفت که به زندگی‌اش در دنیای واقعی خاتمه بده و به طور تمام وقت وارد دنیای مجازی بشه. برای همین، فکری به ذهنش خطور کرد.یه روز وسایلش رو جمع کرد و رفت ساحل مکزیک، سوار اولین کشتی ای شد که عازم ایران بود و وقتی به خلیج‌فارس رسید، خودش رو انداخت تو دریا. به همین راحتی. به خاطر بلوک‌های سیمانی که به پاهاش بسته بود، پایین و پایین‌تر می‌رفت تا رسید به عمق دریا. اونجا پر بود از کابل‌های فرسوده‌ی اینترنت و یه اتاقک دربسته هم اونجا بود. بلا در اتاقک رو باز کرد، وارد اون شد. یه تابلوی راهنما اونجا زده بودن که نحوه ورود به دنیای مجازی روی اون نوشته شده بود. راهنمای ورود به دنیای مجازی : سیم آبی دست راست، سیم قرمز دست چپ! سپس دکمه نارنجی را فشار دهید. هشدار! برگشت ناپذیر! اما بلا تصمیمش رو گرفته بود.بلا بلافاصله سیم آبی رو با دست راستش محکم گرفت، نفسش رو تو سینه حبس کرد و سیم قرمز را با دست چپ برداشت. اما هیچ دست سومی نداشت که با اون دکمه نارنجی رو فشار بده، برای همین از دماغش کمک گرفت، و اینطوری بود که دماغ بزرگ بلا، دروازه ورود به دنیای مجازی رو براش باز کرده بود. بلا به یکباره از هوش رفت و وقتی به هوش اومد، تو دنیای مجازی بود. روزای اول سرگردون بود تو دنیای مجازی. نمی‌دونست کجاست، باید چیکار کنه و کجا داره میره ... اینجا با دنیای واقعی فرق می‌کرد. دنیایی که بلا توش پا گذاشته بود خیلی بزرگتر از دنیای واقعی بود. دنیایی که هیچ کار غیرممکنی توش وجود نداشت و هرچیزی که اراده می‌کردی در آن واحد بهت می‌دادن. البته بلا هنوز این چیزا رو نمی‌دونست. نظر منو بخوای میگم پشیمون شده بود، اما به روی خودش نمی‌آورد و البته راه بازگشتی هم نداشت. 

...

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۵۱
دایی
خب خوندمش و الان سرشارم از یک احساس وصف ناشدنی! خوب و رویایی...
اولا به دلیل اتمام یک کتاب و شروعی طوفانی برای دوستی با این مخلوقات خوب خدا(کتابها) که خب شاید ندونید که من چقدر در خوندن کتاب کاهل هستم(البته غیر از کتاب‌های درسی) و در ثان دوم به این دلیل که با خوندن این کتاب سلول سلول بدنم رو به پاک‌ترین لذت دنیا دعوت کردم و در ثال سوم هم چیزهایی که یاد گرفتم بی نظیر بود...  
از تولد سجاد تا تولد علی...من یک کتاب خوندم!  11 بهمن تولد former و امروز 17 بهمن تولد later هست.
+ دیروزم سالروز تولد مائده کوچیکه بود و دقیقا یک هفته بعدش تولد بزرگه است و این هم مایه شادی است! 

+ قبلا در صفحه اینستاگرام خانم ضاد هم یک عکس از یک صفحه از یک کتاب خونده بودم که بسیار خوب بود اما اون موقع اسم کتاب برام معنا و مفهوم خاصی نداشت. تو این کتاب وقتی به اون قسمت رسیدم ذهنم جرقه زد و سریع فهمید که قبلا کجا خوندمش. 
 
+ کمتر از یک هفته از نوشتن آن پست کذایی گذشت و من پیر دانای خودم را پیدا کردم :)
من یک ایده میدم ....نیازمندی هایتان را پست کنید در سردر وبلاگ هاتون،امید است که بی‌نیاز شوید! 
+ساعت 8 شب چهارشنبه این هفته یک قرار دوستانه دارم با آقای میم که فوق‌العاده آدم مثبت، خلاق و ایده‌پرداز و اکتیو و رویاپردازی هست که احتمال زیاد آینده درخشانی هم دارد. شاید این کتاب را به او بخشیدم... شاید!
+حجم کتاب به اندازه 200 پست وبلاگی یک صفحه‌ای است.
این پیر دانای منه.آخرین پاراگراف کتاب. البته هرگز از روی این بند ، در مورد کتاب قضاوت نباید کرد... 


 


۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۰۴:۳۳
دایی

تا finish کامل reading این book، پست new نمی‌نویسم. and اینطوری encouraged میشم که faster تموم کنم it.هرچه slow تر باشم،later به one of لذیذترین my hobbies می‌رسم.


عادلانه است به نظرم... 


#هدیه است از طرف استاد راهنما با امضای اختصاصی ایشان. دکتری که درآینده از مشهورترین استاتید دانشگاه های ایران خواهد بود (ان شاا...)


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۱۳
دایی

این محمدرضا است. از معدود مدیران موفق که سرش به تنش می ارزد. مثل محمدرضا باشید!



او خود را ملزم میکند به رسیدن به اهدافش. 

شیوه آدمهای موفق این است ... شیوه آدمهای موفق این است.

او روی "اهدافم را روی دیوار اتاقم نصب میکنم" زیاد فکر کرده است.منطقی است و اهل جوگیری و رفتار احساسی و تقلید کورکورانه نیست.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۱۳
دایی

امروز با استاد راهنمایم بالغ بر دوساعت صحبت کردیم. 

گفتم میخوام سریعتر کار کنم که به کارهای دیگه ی زندگیم برسم. مثلا کار و درآمد... 

گفت کاری برات در نظر دارم در یکی از شرکت ها.فعلا به درآمد فکر نکن ولی رزومه خوبی خواهی ساخت... 

+قرار به بیگاری هم نیست!

50 درصد از یکی از دغدغه‌هایم حل شد. 50 درصد دیگه اش درآمد است! 

ارباب قبلا در لفافه میگفت اینبار رک و روراست گفت که به فکر درآمدی برای خودت باش! 

و اینکه همین یکی دو هفته پیش تصمیم قطعی گرفتیم درباره بارانا... عطای بارانا را به لقایش بخشیدیم. تصمیم گرفتم تمام ذهنم را روی تحصیلات متمرکز کنم... من آدم گذشته نیستم که جوگیر شوم و بخواهم با یک دست دوتا هندوانه بردارم... I am heydar با توانایی های محدود و منحصر به فرد.



+راستی امروز تولد ارباب است :)))

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۰۱
دایی
invisible hit counter